حكيم ابوالقاسم فردوسى

978

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز هر كشورى باژ نو خواستند * زمين را بديبا بياراستند برين گونه يك چند گيتى بخورد * ببزم و برزم و بننگ و نبرد [ داستان بهرام گور با بازرگان و شاگرد او ] دگر هفته تنها بنخچير شد * دژم بود با تركش و تير شد ز خورشيد تابنده شد دشت گرم * سپهبد ز نخچير برگشت نرم سوى كاخ بازارگانى رسيد * بهر سو نگه كرد و كس را نديد ببازارگان گفت ما را سپنج * توان داد كز ما نبينى تو رنج چو بازارگانش فرود آوريد * مر او را يكى خوابگه برگزيد همى بود نالان ز درد شكم * ببازارگان داد لختى درم به دو گفت لختى نبيد كهن * ابا مغز بادام بريان بكن اگر خانگى مرغ باشد رواست * كزين آرزوها دلم را هواست نياورد بازارگان آنچ گفت * نبد مغز بادامش اندر نهفت چو تاريك شد ميزبان رفت نرم * يكى مرغ بريان بياورد گرم بياراست خوان پيش بهرام برد * ببازارگان گفت بهرام گرد كه از تو نبيد كهن خواستم * زبان را به خواهش بياراستم نياوردى و داده بودم درم * كه نالنده بودم ز درد شكم چنين داد پاسخ كه اى بىخرد * ندارى خرد كو روان پر ورد چو آوردم اين مرغ بريان گرم * فزون خواستن نيست آيين و شرم چو بشنيد بهرام زو اين سخن * بشد آرزوى نبيد كهن پشيمان شد از گفت خود نان بخورد * برو نيز ياد گذشته نكرد چو هنگامهء خوابش آمد بخفت * ببازارگان نيز چيزى نگفت ز درياى جوشان چو خور بر دميد * شد آن چادر قيرگون ناپديد همى گفت پر مايه بازارگان * بشاگرد كاى مرد ناكاردان مران مرغ كارزش نبد يك درم * خريدى بافزون و كردى ستم گر ارزان خريدى ابا اين سوار * نبودى مرا تيره شب كارزار خريدى مر او را بدانگى پنير * بدى با من امروز چون آب و شير به دو گفت اگر اين نه كار منست * چنان دان كه مرغ از شمار منست تو مهمان من باش با اين سوار * بدين مرغ با من مكن كارزار چو بهرام برخاست از خواب خوش * بشد نزد آن بارهء دست كش كه زين بر نهد تا بايوان شود * كلاهش ز ايوان بكيوان شود چو شاگرد ديدش ببهرام گفت * كه امروز با من ببَد باش جفت بشد شاه و بنشست بر تخت اوى * شگفتى فرو ماند از بخت اوى جوان رفت و آورد خايه دويست * باستاد گفت اى گرامى مه ايست يكى مرغ بريان با نان گرم * نبيد كهن آر و بادام نرم بشد نزد بهرام گفت اى سوار * همى خايه كردى تو دى خواستار كنون آرزوها بياريم گرم * هم از چند گونه خورشهاى نرم بگفت اين و زان پس ببازار شد * بساز دگرگون خريدار شد